❤ ❤دختـــــــــــــــــــــری از دیــــــــــــار بخـتـــیــــــــــــــــــاری❤ ❤

کاش میشد مُرد بی آنکه مادر بفهمد..

گاهی دلگیری ...

.!!!
گاهی دلــت نــمیخواهــد

دیــروز را به یاد بــیاوری

انگــیزه ای بــرای فــردا هـم نــداری . . .!!!

و حال هــم که

گاهی فــقــط دلــت میخواهــد

زانوهایــت را تــنگ در آغوش بــگیری

وگوشــه ای از گوشــه تــرین گوشه ای که می شــناسی

بـنـشینی و فـقـط نــگاه کـنی . . .!!!

گاهی دلگــیری

شایــد از خودت ....!!


[ چهارشنبه 4 اسفند 1395 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

بقول سهراب

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتا هی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی 

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد 

گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذ یرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید در این بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده



[ چهارشنبه 4 اسفند 1395 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

مهربانم

[http://www.aparat.com/v/woyV2]


[ چهارشنبه 4 اسفند 1395 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

مــ♥ـن تکـــرار نمیشوم

مــ♥ـن تکـــرار نمیشوم



ولــــــی…



یـــــک روز می رسد…



یک مـــــلافه ی سفـــــید پــــــــــایان مـــــی دهد…



به مـــــ♥ـــــن…



به شیـــــطنت هایم…



به بازیـــــگوشی هـــــایم…



به خـــــــ♥ـــنده های بلـــــندم…



روزی که هـــــمه با دیـــــدن عکـــ♥ــسم بغـــــض می کنند و می گویند:



دیــــــــــوانه دلـــــــ♥ـــمان برای شـــــوخی هـــــایت تنـــ♥ــگ شد


[ چهارشنبه 4 اسفند 1395 ] [ 12:25 ق.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

به یه جایی از زندگی که رسیدی!!!

یه بك جایی از زندگی كه رسیدی، می فهمی ... 

اونی كه زود میرنجه زود میره،زود هم برمیگرده...

ولی اونی كه دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه بر نمیگرده...
 

به یك جایی از زندگی كه رسیدی ، میفهمی...

مهم نیست ك چه اندازه می بخشیم بلكه مهم اینه كه در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره...

 
به یك جایی از زندگی كه رسیدی می فهمی...

شاید كسی كه روزی باتو خندید رو از یاد ببری،اما هرگز اونی رو كه با تو اشك ریخته،فراموش نكنی...

 
به یك جایی از زندگی كه رسیدی، میفهمی...

توانایی عشق ورزیدن،بزرگ ترین هنر دنیاست...
 
به یك جایی از زندگی كه رسیدی،می فهمی...

از درد های كوچیكه كه آدم می ناله

ولی وقتی ضربه سهمگین باشه،لال میشه...
 
به یك جایی از زندگی كه رسیدی، می فهمی...

اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی

عشق تو كاملا واقعیه...
 
به یك جایی از زندگی كه رسیدی، می فهمی...

همیشه وقتی گریه میكنی اونی كه آرومت میكنه دوستت داره...

اما اونی كه باتو گریه میكنه عاشقته...

 
به یك جایی از زندگی كه رسیدی، میفهمی...

كسی كه دوستت داره،همش نگرانته،به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم

میگه مواظب خودت باش


[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 06:12 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

............




ســاکتـــم ...

ساکــــــت !

اما پـــــر از حرف...

پر از رمـــر و راز...

و امروز پس از سالــها

 احساس میکنم که فهمیده ام 

وقتی کسی حرفهایت را نمی فهمد،

باید درسکــوت ، آرام و بی صــدا سوخت...



[ سه شنبه 3 اسفند 1395 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده
 
برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه،

ناز و کرشمه ی من وآیینه

خنده های بلندو بی دلیل،

برای آن احساسات مهار نشدنی…

حالا اما…

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم

چه بی هوا این همه بزرگ شده..

چه قدی کشیده طاقتم..

ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند…!

چه شیشه ای بودم روزی،

حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم،

به سنگ شدن می اندیشم

اینگونه اطمینانش بیشتر است!!!

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است.

این روز ها لحن حرف هایم آنقدر جدی شده که خودم هم از خودم حساب میبرم…

در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و به لبخندی اکتفا میکنم…

چه پیشوند عجیبی است کلمه ی خانم…

همین که پیش اسمت می نشیند تمام سرخوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد

و به جایش ..

وزنه ی وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد،

نه اینکه این ها بد باشد،

نه ..

فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود

که دخترک حساس و شیرین درونم

زیر سنگینی اش

بمیرد …



[ دوشنبه 2 اسفند 1395 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

دلم

دلم،

یک اتفاق خوب میخواهد....

که بیاید و بیفتد وسط زندگیم...

آری... همینجا....

حوالی بی حوصلگی های روزانه ام...

کنار نگرانی های شبانه ام...

وسط زخم های دلم...

آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکرده ام....

دلم یک اتفاق خوب میخواهد...

آنقدر خوب که

خاطرات سالہا تنهایی را

از یاد تقویم روزگارم ببرد....

آنگونه که یک اتفاق خوب همین الان،همین ساعت،همین حالا...

از پشت کوهہای صبر من،طلوع کند...

طلوعی که غروبش...

غروب تمام غصه هایم باشد...


[ یکشنبه 1 اسفند 1395 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

دلت که شکست

ﺩﻟــــــــــــــــــﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ،

ﺳـــــــــــــــﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﺑـــــــــــــﺎﻻ !.. ﺗﻼﻓﯽ ﻧﮑﻦ ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﺰﻥ ، ﺷﺮﻣﮕﯿﻦ ﻧﺒﺎﺵ.

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ ؛ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ، ﮔﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺗﯿﺰ ﺍﺳﺖ ..

ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺪﺍﺭﺕ ﺑﻮﺩ ﺯﺧﻤﯽ ﮐﻨﯽ

ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﺎﺩﯾﺶ، ﺁﺭﺯﻭﯾﺖ ﺑﻮﺩ…

ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ.

ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ،ﺭﻧﺠﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺗﺮ !..

زمین گرد است !!!!……..





01:00 بامداد


برچسب ها:دل که بشکنه، دیگه هیچوقت مثل اول نمیشه، مثل همیشه گفتن خوبم ودیگرهیچ، دلم یه خواب عمیق میخادکه صبحوطلوعی نداشته باشه، شبتون قشنگ،
[ یکشنبه 1 اسفند 1395 ] [ 12:59 ق.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

سکوت ودیگرهیچ....

.
...سکوت کمر فکرم را شکست…

خسته ام…

از تظاهر به خندیدن،به بودن،به صبر،به ایستادگی…

کاش میشد به عزراییل رشوه داد…

اینجا !!!

در این سرزمین خاکی

پر است از ادم هایی که مرا نمی فهمند و فقط ترجمه ام می کنند…

آن هم به زبان خودشان…

خسته ام


[ شنبه 30 بهمن 1395 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

بررررررف


  آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف …

برف آمد و پاییز فراموشت شد

آن گریه ی یک ریز فراموشت شد

انگار نه انگار که با هم بودیم

چه زود همه چیز فراموشت شد


برچسب ها:برررررررف میاد، کاش دوستام بودن میحرفیدیم، دلم براشون تنگ شده، وحس قشنگیه، برفایکی یکی بیادپایین،
[ جمعه 29 بهمن 1395 ] [ 07:46 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

اهنگ زندگی


“ﺁﻫﻨﮓ” ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،

ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !…

ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،

ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ “ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ” ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ

ﺷﻮﻧﺪ …

ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ …

ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ” ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ” ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،

ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ “ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ”

ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ” ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ” ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ

ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !…

ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ” ﺩﺳﺖ” ﺑﺰﻧﯽ !!


[ پنجشنبه 28 بهمن 1395 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

من دختری هستم که ......


ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ

ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﯾﮏ ﮐﻤﺪ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﭘﺎﺷﻨﻪ ﺩﺍﺭِ ﺩﻩ ﺳﺎﻧﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﻬﺎﯼ ﺷﺐِ ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ

ﻧﻪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻣﺎﺭﮐﺪﺍﺭ ﻭ ﮔﺮﺍﻥ
 

ﻧﻪ ﮐﯿﻔﻬﺎﯼ ﻟﻮﯾﯿﺲ ﻭﯾﻠﺘﻮﻥ

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ...

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖِ ﺟﯿﻦ ﻭ ﺗﯽ ﺷﺮﺕ ﻭ ﺗﺎﭘﻬﺎﯼِ ﺭﻧﮕﯽِ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﻡ

ﺁﻝ ﺍﺳﺘﺎﺭﯼ ﺑﭙﻮﺷﻢ ﻭ ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯼ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ

ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﮐﻨﻢ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ

ﻣﻦ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺗﻦِ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﯿﻨﯽ

ﺑﺎ ﮔﻠﻬﺎﯼِ ﺭﯾﺰِ ﯾﺎﺱ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...

ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺳﭙُﺮﺕ ﺑﻮﺩﻥ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﺍﺯ ﻣُﺪ ﺍُﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮِ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻧﻢ

ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ

ﺭﻧﮓِ ﭘﺎﺭﺗﯽ ﻫﺎﯼِ ﭘﺮ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﻡ

ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﺩﻟﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ

ﺷﺒﻬﺎ ﺑﯿﺨﻮﺍﺑﯽ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ

ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ

ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑُﺮﺩﻩ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺑﺎﺯ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ

ﺍﻭ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑُﺮﺩﻩ .....

ﻣﻦ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ

ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺑﻐﻀﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﺪﺍﯼِ ﺑﻠﻨﺪِ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﺑﺸﻨﻮﻧﺪ ﻧﻤﯿﺘﺮﺳﻢ

ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺑﺴﭙﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﻫﺮﺍﺳﻢ

ﻣﻦ ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺘﯽ ﺑﯽ ﮐﻼﺱ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮِ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻨﻢ ....

ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺻﻼ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ

ﺷﺎﻝِ ﺳﺮﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﺎﻝِ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ

ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﻢ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ

ﺳﺎﺩﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻣﺎﻧﺪ

ﺑﯿﺨﯿﺎﻝِ ﭘﺎﺷﻨﻪ ﻫﺎﯼِ ﮐﻔﺶِ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥِ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ

ﮐﺘﺎﻧﯽ ﭘﻮﺷﯽ ﻣﺜﻞِ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﻮﺗﺎﻫﺘﺮ !

ﻣﻦ ﺳﺎﺩﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺣﺲ ﻭ ﻣُﺪﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ . .



برچسب ها:نصف شبو بی خوابی های من، بازهم نیمه شب، هووووووووووووووووف، کی تموم میشه،
[ پنجشنبه 28 بهمن 1395 ] [ 03:21 ق.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

درد یعنی

درد یعنی دلت بگیره

 نتونی به کسی بگی

بغض کنی ولی نتونی گریه کنی

تاشب صبرکنی باهندزفریه تو گوشت

اهنگو پلی کنی

تا سه شماره نشده اشکات دونه دونه

رو صورتت جاری شه

جلوی دهنتو بگیری تا صدات درنیاد

باخودت میگی

مامانم نفهمه،نبینه اشکامو

داغون میشه

بعد از چند دقیقه چندساعت

اره بالاخره حالت خوب میشه 

اخرش تو میمونی و بالشه خیست.........



[ چهارشنبه 27 بهمن 1395 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

خدایا

خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن
 
اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو ها کن !
 
خدایا سرده این پایین ببین دستامو می لرزه
 
دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه
 
تو اون بالا من این پایین ، دوتاییمون چرا تنها ؟
 
اگه لیلا دلش گیره ، بگو مجنون چرا تنها ؟!
 
بگو گاهی که دلتنگم ، ازاون بالا تو می بینی
 
بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی
 
خدایا ! من دلم قرصه ! کسی غیر از تو با من نیست !
 
خیالت از زمین راحت که حتی روز روشن نیست !
 
کسی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته
 
یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !
 
فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم
 
که روزی باید از اینجا بازم پیشه تو برگردم
 
خدایا ! وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن
 
شنیدم گرم آغوشت ، اگه میشه منم جا کن ...


برچسب ها:روز بارونیه، دلم هوارتا گرفته، کاش این 4ماهم بگذره،
[ چهارشنبه 27 بهمن 1395 ] [ 04:54 ب.ظ ] [ شقایق ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]