❤ ❤دختـــــــــــــــــــــری از دیــــــــــــار بخـتـــیــــــــــــــــــاری❤ ❤

«از زندگی هر آن‌چه لیاقتش را داریم به ما می‌رسد، نه آن‌چه آرزویش را داریم»

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من




دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من                       گر از قفس گریزم کجا روم کجا من

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم                            که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من


نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل               چو تخته پاره بر موج رها رها رها من


ز من هرانکه او دور چو دل به سینه نزدیک             به من هرانکه نزدیک ازو جدا جدا من


نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی                    که تر کنم گلویی به یاد آشنا من


ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟                       که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟


ستاره ها نهفتم در آسمان ابری                            دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من


**************************


شکستم


آنقدر آهسته، که صدای شکستنم کسی را آزار ندهد


صدای شکستنم را قلم و کاغذ شنیدند


صدای شکستنم را خدا شنید و


سکوت جواب داد...


خیالت راحت!


از درون شکستم...


گفتم که


صدای شکسستنم را هیچکس نفهمید...




برچسب ها:واقعااگه این اشکانبودن چیکارمیکردیم؟، خدایاشکرت که بفکردلمونم بودی، “کنج گلویم قبرستانی است پرازاحساسهایی که زنده بگورشده اند، به نام بغض….”، من از نماز به این نکته اش رسیدم که سلام وقت خداحافظی چه دلگیر است ...،
[ چهارشنبه 30 فروردین 1396 ] [ 10:04 ب.ظ ] [ دختربختیاری ] [ نظرات() ]